![]() |
![]() |
|
| عشق و عاشقی را برای دل آفریدند |
|
فکرمی کرد اگر خد ا را پید ا کند
د ست د ر گرد نش تاصبح
ستاره ها به تماشا خواهد نشست
و او را با خواهرش آشتی خواهد د اد
تا د یگر نگوید
با خد ا قهر م
چرا به خانه ما نمی آید
وبا او
یک عکس یادگاری خواهد گرفت
تا
روی آقای معلم را کم کند
که می گفت:
-خد ا د ید نی نیست
واو را به جان مادر ش قسم خواهم داد
تا آسمان را ازنگاه پدر
ماه را از صورت مادر
وستاره را
از قلب خواهرش نچیند
وکاری کند
که پشت لبش زودتر سبز شود
(چند دورغ قشنگ ،نوشته ،بهروز اسماعیل زاده ) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 14:36 توسط گل رویا |
|
|
درباره من هرچه می خواهی بگو،فردا درباره تو قضاوت می کند ، گفته های تو شاهدی است در حضوری محکمه های وگواهی است در پیشگاه عدالت. حقیقت آدم ها آن نیست که بر شما آشکار می کنند ،بلکه آن است که از آشکارگردنش بر شما عاجرند. جایگاه انسانیت قلب خاموشی اوست ،نه ذهن وراجش. آزادی کسی که به آن می بالذ ،بردگی است. مبالغه ،حقیقتی است که کنترل خود را ازدست داده است . نام کسی که مخالفت بیشتراز نام کسی که موافقت می کند بر سر زیان هاست . حقیقت دختر الهام است تحلیل وجر وبحث مردم را از آن دور می کند. من راه خویش را تا کجا که سرنوشت ورسالتم اقتضا کند ،برای حقیقت خواهم پیمود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 13:49 توسط گل رویا |
|
|
روزی هنگام غروب یک غروب دلگیر پس از آنکه پدرم رفت زدست بهریک زندگی ساده پاک سفرازشهربه شهر رفتن ازکوه به کوه سرنوشت من شد قصه من این بود تا که از ساحل دریای خزر سردر آوردم وباز بعد ازآن سالی رفتم جنگ را حس کردم ترس را نوشیدم عشق را فهمیدم بعد از آن عمری رفت باز دور از وطنم باز من گمشده در خویشم
برگرد دلم تنگ است باران برگرد اسیر عشق پنهان است برگرد برای غصه های یاس هردم نگاه باغ گریان است برگرد کنار برکه میرندمرغان غروب برکه ترسان است برگرد
تویی تندیس ایمان ومحبت نوای نی پریشان است برگرد پرستوهای عاشق بازگشتند دلم از غصه ویران است برگرد
قبله گاه کی رفته ای ز دل که تمنا کنم ترا کی بوده ی نهفته که پیدا کنم ترا غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور پنهان نگشته ای که هویدا کنم ترا با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دید ه تماشا کنم ترا بالای خود درآینه چشم من ببین تا با خبر زعالم بالا کنم ترا مستانه کاش در حرم ودیربگذاری تا قبله گاه مومن وترساکنم ترا زیبا شود به کار عشق کارمن هرکه که نظر به صورت زیبا کنم ترا
وسعت آبی تو آسمان گستره رازی که نگاه را وسعت می بخشد
روز آشنایی با همه چیز غریبه بودم که با آبی تو آشنا شدم
آب جاری شده بود انگار می خواست بگوید ،جز او هیچ با قی نمی ماند
خدایا روزی که شیطان به چشمی داشت چقدر از همیشه به من نزدیکتر شده بودی
آسودگی از مَحِن ندارد مادر آسایش جان وتن ندارد مادر دارد غم وانده جگر گوشیه خویش ورنه غم خویشتن ندار مادر
گل فرستادی مرا ای خوش تر از گل روی تو گل نباشد در لطافت چون بهشتی خوی تو جز دلی رنجور وغیراز نیمه جانی دردمند من چه دارم تا به جای فرستم سوی تو
دلی دارم زغم شد حسرت آباد
تموم آرزوهایش رفته بر باد هلا ای خوب من ،هر جا که هستی ازاین بشکسته دل کن لحظه ای یا
غم اومد بعد تو دل را صدار کرد
نمدونی که با دل غم چها کرد کدامین دست پاییزی گل من تورا از من ،مرا از تو جدا کرد
دلت همرنگ دریاست
بهای پاک وزیباست بدون تو زمستان اسیر برف وسرما ست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 18:29 توسط گل رویا |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 19:26 توسط گل رویا |
|
|
سالروز ازدواج پیامبربا حضرت خدیجه (س) مبارک باد
یازهرا تولدت مبارک باد
یا زهرا تولدت مبارک باد
یازهرا تولدت مبارک باد
یا زهرا تولد ت مبارک باد
یا زهرا تولدت مبارک باد
یازهرا تولدت مبارک باد
یازهرا تولدت مبارک باد
روز مادر مبارک باد روز مادر مبارک باد روز مادر مبارک باد روز مادر مبارک باد روز مادر مبارک باد روز مادر مبارک باد روز مادر مبارک باد روز مادر مبارک باد
جبرئیل بر پیامبر فرود آمد وعرض کرد :خدای بزرگ بر تو سلام فرستاد وامر کرده
که چهل روز از خدیجه دوری گزینی وبه عبادت بپردازی.
رسول خدا چنین کرد ،چهل شبانه روز به خانه نرفت .روزها ،روزه بود و شبها
مشغول عبادت .پس از آن پیامبر (ص)به خانه رفت ودر همان شب نطفۀ پاک منعقد
شد. به وقت تولد فاطمه (س)چهار زن به کمک حضرت خدیجه (س) شتافتند :حوا
همسر آدم،آسیه همسر فرعون،مریم مادر عیسی،و کلثوم خواهر موسی.
وقتی نوزاد چشم به جهان گشود ،سر بر خاک گذاشت و خدایش را حمد گفت.
تولد فاطمه (س) در مکه بود. روز جمعه،بیستم جمادی الثانی،سال پنجم بعثت. از او
به ام الحسن ،الحسین،ام المحسن،ام الائمۀ،وام ابیها یاد می شود .
درحدیثی از امام صادق (ع)است که آن حضرت 9اسم
داشت:فاطمه،صدیقه،مبارکه،طاهره،زکیه،راضیه،مرضیه،محدثه،وزهرا که
مشهورترین آنها زهرا است.
دوران کودکی زهرا (س)همزمان بود با آغاز بعثت. شرایطی سخت خطرناک برای
پیامبر (ص).
زهرا (س)دوساله بود که همراه پدر در محاصره اقتصادی سه ساله قریش قرا گرفت
وسخت آزار دید . هفت سال داشت که مادر چشم از جهان فروبست واو تنها ماند. در
هشت سالگی به مدینه هجرت کرد ورد نخستین سالهای هجرت به مدینه به امر
خداوند با حضرت علی (ع)ازدواج نمود.
بارها پیامبر (ص)فرمود :اگر علی خلق نشده بود برای فاطمه (س) همسری نبود.
فرشته ای نزد پیامبر گرامی (ص) آمدودرباره ازدواج فاطمه(س) عرض کرد:خداوند
تورا، سلام می رساند ومی فرماید :من دخترت فاطمه (س)را در آسمان ها به
همسری علی بن ابیطالب (ع)در آوردم،توهم درزمین چنین کن وحاصل وثمره ای این
ازدواج فرزندانی چون حسن(ع)وحسین(ع)،زینب(س)وکلثوم(س) بود که همگی تا
پای جان از دین ومکتب اسلام دفاع کردند.
حضرت علی (ع) می فرماید:هر وقت به خانه می آمدم وچشمم به زهرا می افتاد تمام
غمهای وغصه هاییم بر طرف می شد ونیز در پاسخ پیغمبر(ص)که سوال
فرمود :فاطمه را چگونه یافتی ؟عرض کرد :فاطمه بهترین یاور من است در اطاعت
خداوند.
بارها پیامبر گرامی (ص) در مورد فاطمه (س) فرمود :فاطمه چاره تن من است هر
که او را به خشم آورد ، مرا خشمگین کرده است ؛همانا پرودگار ، با غصب فاطمه ،
غصب می کند وبا رضایت او خشنود می شود.
از امام حسن (ع)نقل شده است که مادرم فاطمه (س)بعد از هر نمازی برای همه
مردان وزنان مسلمانی دعا می کرد. به او گفتم :مادر جان چرا برای برای خودت دعا
نمی کنی ،مادرم گفت :اول همسایه واقوام ،سپس خودمان.
بعداز رحلت پیامبر (ص)بر اثر مصیبت هایی که به روح جسم تنها یادگار پیامبر
(ص) وارد شد،به سختی بیمار شد ودر بستر بیماری افتاد .سرانجام در سیزدهم
جمادی الاولی ویا سوم جمادی الاخر سال یازدهم هجری «یا 95 روز بعد از رحلت
پیامبر (ص )»به شهادت رسید علی (ع) به وصیّت همسر ،شبانه او را دفن کرد که
هنوز هم مزراش نا معلوم است
خورشید اقیلم بهشت مادر، ای گل بوته مهتاب من! مادر، ای عطر گل شاداب من! مادر، ای سازنده ی فردای من! مادر،ای خون تو در رگ های من ! مادر، ای شاخ نسرین من ! مادر، ای پروانه پروین من! مادر، روشنگر شب های تار! مادر، صبح گل افشان بهار! مادر،گل خوشه ای زرین نور! مادر،ای خیزابه ای شط سرور! مادر ای دریای بی پایان مهر! مادر،ای نیلوفر باغ سپهر! مادر، ای خورشید اقلیم وجود! مارد ، ای افسانه بود ونبود! مادر ای آموزگار مهربان ! تا غروب زندگی با من بمان!
ويليام شكسپير
برای مادرم در روز مادر .::
روز مادر
مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستي، ای باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاه اندرم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهار م دهد. گاه تعلیم، معلمي خستگي ناپذیر و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند. گاه ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبریز از عظمتی؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 17:18 توسط گل رویا |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:14 توسط گل رویا |
|
برزگان،اندیشمندان ونویسندگان برجسته وبزرگ هم تعریف
خاصی از عشق دارند .پس خالی از لطف نمی باشد که با
دیدگاهای این افراد هم آشنا شویم:
*لین یوتانک:
«از ویژگیهای ذاتی عشق این است که بی دلیل روی می دهد و
اصلا ًنباید دلیلی داشته باشد .بازی خود دلیلی پذیرفتنی برای
بازی است!»
*اسکاروایلذ:
«عشق را دل نگهدار،زندگی بدون عشق آن همچون باغی است
بی بهره آز آفتاب که گلهای همه پژمرده باشند.»
*یوحنای صلیبی:
«آنجا که عشق نمی یابید ،عشق ارزانی کنید،عشق خواهید
یافت»
*آنتوان دوسناگزوپری:
«فقط با چشم دل می توان دوست داشت ،آنچه اصل است از
دیده پنهان است»
*لائودوز:
«مهربانی که به کلام در آید پدیده آورند اطمینان خواهد
بود.مهربانی که به اندیشه در آید،پدیده آورند ژرفهای نگری
خواهد بود ومهربانی که به دهَش در آید عشق خواهد بود» *در اموند:
«امتحان نهایی دین،دینداری نیست ،محبت است .در زندگی به
پس که می نگرد ،می بینید لحظه های هستند که با عشق
ومحبت دست به کاری زده اید.»
*اِماکورتیس ها پکنیز:
«هرگاه بدانی که مردمان عشقند،همه عوض خواهند شد .ما نیز
در چشم مردم عوض خواهیم شد، اگر بدانیم که جوهر
وساختارمان ااز از عشق .در کل کائنات،هیچ نیست اِلّا
عشق...»
*و.سامرست موام:
«فاجعه بزرگ زندگی در هلاک انسان نیست ،دردست شستن از
عشق ورزیدن است»
*بنجامین فرنکلین: «اگر به شماعشق ورزیده می شود عشق بورزید وشایسته این
عشق باشید»
*لئوبوسکالیا
«آنکه در دامان عشق آرام می گیرد ،آن سوی پرده های پندار
چشم می گشاید»
*مادر تراز"
«در این جهان ،نیاز به عشق وپذیرش آن از نیاز به نان
وپذیرش نان ،بیشتر است»
*پیتریم سوروکن:
«عشق برانگیزنده ولاترین ارزش های زندگی بشر
است.برانگیزنده حقیقت ،دانایی ،زیبایی،آزادی،نیکی
وخوشبختی.»
* ل.ف.ب :
«زندگی با عشق هرگر ملال آور نخواهد بود.»
*زوناگل:
«عشق ورزی همانند نیایش ،هم گونه ای رفتاری است ،هم
گونه ای نیروی شفا بخش وآفریننده»
*لئوبوسکالیا:
«اغلب ما در بازی عشق چون پیاده های شطرنجیم که از آن
هیچ سردر نمی آوریم»
*گوتفرید ویلهم فن لئبرتیس:
«عاشق بودن یعنی خوشبختی خود را با خوشبختی دیگران توأم
کردن »
*پی یر تیلهارد دوشاردن:
*«عشق به خودی خود می تواند موجودات زنده را به گونه ای
سرشار وکامل اتحاد بخشد ،چراکه فقط اوست که می تواند در
عمقیق ترین لایه های درونی آنها ،به سراغشان برود.
* پرسی بیش شلی:
«عشق را اجبار می پژمرد؛زیرا بنایش آزادی است .با
انقیاد،حسادت وترس سازگار نیست .اگر رهروانش قوی دل
،برابرومحتاط باشند ،زلال ،بی نیاز وبی انتها خواهد بود»
*ناشناس: «وقتی چیزی جز عشق برایتان نمانده ، تازه درمی یابید که
دیگر به چیزی نیازمند نیستند» *آلدوس ها کسلی:
«هیچ دستور وطرز کاری در میان نیست .عشق ورزیدن را با
عشق ورزی می آموزند»
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 20:25 توسط گل رویا |
|
|
من نمدانم
و همین درد مراسخت می آزارد
که چرا انسان، این دانا،این پیغمبر
در تکاپوهایش
چیزی از معجزه آن سوتر...!. ره نبرد است به اعجاز محبت ؟
چه دلیلی دارد؟چه دلیلی دارد؟
که هنوز
مهربانی را نشاخته است!
ونمی داند دریک لبخند
چه شگفتهای پنهان است
من برآنم که در این دنیا
خوب بودن ،به خدا سهل ترین کار است
ونمی دانم! که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است!
ودر همین درد مرا سخت می آزرد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 16:35 توسط گل رویا |
|
«دوستت دارم»را
من دلاویزترین شعر جهان یافته ام ،این گل سرخ من است
دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق که بری خانه دشمن!که فشانی بَرِدوست
راز خوشبختی هر کس به پرا کندن اوست
در دل مردم عالم – به خدا – نور خواهد پاشید ،روح خواهد بخشید
توهم ای خوبِ من این نکته یه تکرار بگو، این دلاویزترین شعر جهان را
همه وقت نه به یکبار وبه ده بار ،
که صد بار بگو «دوستم داری »را ازمن بسیار بپرس، «دوستت دارم» با من بسیار بگو
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 15:2 توسط گل رویا |
|
|
نمیدانم از کدام سمت خواهد آمد . دهانت ،مجموعه شعری است وچشم هایت تمام شب /آسمان را آب می کشد صبح/خورشید دستپاچه طلوع می کند/ وتو آسمان می شوی تا غروب کنی /در چشم های که شعله ورند اندکی بعد خورشید شعرهای سوخته به دوش می کشد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 13:32 توسط گل رویا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آقا!
خانم! من زندگی نمی کنم که بمیرم من تکه تکه میمرم تا ذرلک چشمم را پراند من پرشدم از احساس اولین نگاه پدرم به مادرم -------------------------------- به خانه آمدم نه! درخانه بودم تمام دیشب را نخوابیدم تا احمقانه ،قانون زندگی شعر را توجیه کنم ولی خواب سرخی چشم هایمرا ازمن گرفت ولی خواب دهان رویاهایم رابست ولی خواب کور خوانده بود ولی خواب کور خوانده بود من درخواب هم کفر گفتم / گناه کردم توبه کردم / زندگی کردم شعر سرودم /عاشق شدم -------------------------------- *در آغاز هیچ نبود کلمه بود وآن کلمه خدا بود* انجیل خاک ، آتش ویک استخاره، وخداوند انسان را آفرید نیمی ،ایمان تردید وسوسه نیمی دیگر.... نم ر ی د -------------------------------- بایک خمیازه بیدار می شوی چشمت صبح آبستنیست که از شب انتظار می کشدی بایک خمیازه دراز می کشی چشمت شب سترونیست که از صبح آرزو می کردی -------------------------------- ببخشید آقا برای شما چه فرقی دارد؟ زرد؟ قرمز؟ آقا چیزی نگفت آقا سرخ شد آقا کبودشد آقامرد آقاسال هاست که مرده بود آقا شاعر نبود آقا دیوانه هم نبود آقا فقط پاهایش را از گلیم زندگی به اندازه یک دوست داشتن دراز کرده بود -------------------------------- برای هرسلامی انتظاری داشت -ازسایه اش – کاری به کار باد نداشت که او را کجا خواهد برد کاری به کار کنجشگ هایی که بر روی شانه اش لانه کرده بودند نداشت ریش وقیچی دست خودش بود مادر راخواستگاری می کرد پدر رابه آسمان می فرستاد دنیا را می فروخت به یک استکان چای به یک نخ سیگار به یک گرده ی نان گاهی می نشست بوسه ای برپاهای –به قول خودش –بی گناه نفرینی بردست های –به قول خودش – بی صاحب چشم هایش را می بست وراه می رفت چرخی می زد آسمان را می چرخاند وبایک وجب چشمان ماه را کور می کرد وپشت به حقیقت دنبال سایه درختی بود ولی اتاق را برای خودش می خواست و آسمان برای خدا مرد ساده بود شبیه کودکی من آب را خوب می فهمید خواب را خوب می فهمید ودر مقابل آینه خودش را می گرفت مرد گناهخی نکرده بود مرد فکر می کرد همه دیوانه شدهاند برای همین آش نذری درست می کرد برای تمام اهالی این حوال -------------------------------- باران نبود و قاصد پیغامی نیاورد حتا کوچه مرده ای را به دوش نمی کشید ومن دلشوره نداشتم نمدانم چگونه بگوییم فقط همین قدر می دانم که در شبی از همین شب های معمولی نگاهی پلک چشمم را پراند من پرشدم از احساس اولین نگاه پدرم به مادرم -------------------------------- به خانه آمدم نه! درخانه بودم تمام دیشب را نخوابیدم تا احمقانه ،قانون زندگی شعر را توجیه کنم ولی خواب سرخی چشم هایمرا ازمن گرفت ولی خواب دهان رویاهایم رابست ولی خواب کور خوانده بود ولی خواب کور خوانده بود من درخواب هم کفر گفتم / گناه کردم توبه کردم / زندگی کردم شعر سرودم /عاشق شدم -------------------------------- *در آغاز هیچ نبود کلمه بود وآن کلمه خدا بود* انجیل خاک ، آتش ویک استخاره، وخداوند انسان را آفرید نیمی ،ایمان تردید وسوسه نیمی دیگر.... نمی دانم خاک آتش ویک استخاره ی دیگر به نیت ته نشین شدن در چشم های کلمه که عریان بود وخداوند شاعر را آفرید -------------------------------- خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در میزند در را گشودم روی او دیدم غم است در میزند ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا..... غم با همه بیگانگی هر شب به من سر میزند -------------------------------- يك دوست معمولي هيچگاه نمي تواند گريه تو را ببيند. يك دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر مي شود. دوست معمولي اسم كوچك والدين تو را نمي داند. دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي داشته باشد. دوست معمولي يك جعبه شكلات براي مهماني تو مي آ ورد. دوست واقعي زودتر به كمك تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز كردن ميماند. دوست معمولي مي پندارد كه دوستي شما بعد از يك مرافعه تمام مي شود. دوست واقعي مي داند كه بعد از يك مرافعه دوستي شما محكمتر مي شود. دوست واقعي كسي است كه وقتي همه تو را ترك كرده اند با تو ميماند. --------------------------- ... عشق یعنی درک یکدیگر شنیدن حرف یکدیگر پشتیبانی از یکدیگر و شاد بودن در کنار یکدیگر است ... عشق یعنی دوری جستن از آزردن دیگری دوری جستن از شکل دلخواه خود دادن به او دوری جستن از تسلط بر او و دوری جستن از فریب دادن اوست ... عشق یعنی بهترین احساس اشتیاقی عالمگیر نیرویی بس عظیم شوری شگفت انگیز است ----------------------------------- شراب را دوست دارم چون رنگ خون است خون را دوست دارم چون در رگ جریان دارد رگ را دوست دارم چون به قلب راه دارد قلب را دوست دارم چون جایگاه توست ================= هرگاه طلوع خورشيد از مغرب به مشرق را ديدي هرگاه پرواز ماهيان را ديدي هرگاه شناي كبوتران را ديدي هرگاه وفاي آدميان را ديدي آنگاه بدان كه فراموشت كردم 000000000000000000000000 تو عشق من هستی تمام افکارم را درک می کنی کارهایم را درک می کنی تو همانی که زندگیم را به دستانش می سپارم تو همانی که می خواهم همیشه در کنار او باشم تو عشق من هستی 000000000000000000 به یاد دارم شبی او به من گفت : بیا تا ابد عاشق بمانیم و با هم خانه عشقی بسازیم ستونش از وفا سقفش همه مهر بیا با دست یکدیگر بسازیم 000000000000-000000-000000 گفتمش : دل می خری ؟ برسید چند؟ گفتمش : دل مال تو، تنها بخند ! خنده کرد و دل زدستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای بایش روی دل جا مانده بود ...... 000000000000000000000 می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ويرانه خويش بخدا می برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش می برم، تا كه در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه شستشويش دهم از لكه عشق زينهمه خواهش بيجا و تباه همه چیز تموم میشه و سه تا چیر باقی میمونه تجربه و خاطره و گذر عمر |
| پیوندهای روزانه |
|
بیاموزیم وبلاگ علی لهراسبی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|